#داستانک_معنویجوانی را اجل در گرفت و زبانش از گفتن «لا اله الا الله» بند آمد.
نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و جریان را گفتند.
آن حضرت برخاست و نزد آن جوان رفت.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) گفتن شهادتین را بر آن جوان عرضه کرد، ولی زبان او باز نشد.حضرت فرمود آیا این جوان نماز نمی خوانده و روزه نمی گرفته است؟
گفتند بله، نماز می خواند و روزه می گرفت.
حضرت فرمود آیا مادرش وی را عاق نموده است؟
گفتند بله.
حضرت فرمود مادرش را حاضر کنید.
رفتند و پیرزنی را آوردند که یک چشم وی نابینا بود.
پیامبر به پیرزن فرمود پسرت را عفو کن.
گفت عفو نمی کنم، چون لطمه به صورتم زده و چشم مرا
برچسب:
نویسنده: حمید زارعیان
برچسب:
نویسنده: حمید زارعیان
برچسب:
نویسنده: حمید زارعیان
برچسب:
نویسنده: حمید زارعیان
برچسب:
نویسنده: حمید زارعیان
برچسب:
نویسنده: حمید زارعیان
برچسب:
نویسنده: حمید زارعیان
برچسب:
نویسنده: حمید زارعیان
برچسب:
نویسنده: حمید زارعیان
برچسب:
نویسنده: حمید زارعیان
برچسب:
نویسنده: حمید زارعیان
برچسب:
نویسنده: حمید زارعیان
برچسب:
نویسنده: حمید زارعیان
برچسب:
نویسنده: حمید زارعیان
برچسب:
نویسنده: حمید زارعیان
برچسب:
نویسنده: حمید زارعیان